مشکلی که مرا نکشد مرا قوی تر می کند.فقط یک ادم مرده نغییر نمی کند

نقشها( مقدمه)

نوشته شده توسط :زنده متحرک
جمعه 5 خرداد 1391-03:34 ب.ظ

از بعضی وبلاگها بخاطر اینکه مطالب رو دسته بندی می کنند خوشم می اد.مثل وبلاگ بیشعور شناسی.
از بعضی دیگه بخاطر اینکه نکته های اخلاقی رو بصورت بسیار غیر مستقیم و زیبا و هنرمندانه و درلفافه بیان می کنند خوشم می اد.مثل وبلاگ خاطرات یک پزشک قانونی.
از بعضی ها بخاطر بی پروا نوشتن و گاهی خنده دار نوشتن مثل وبلاگ دخترترشیده( البته شنیدم هک شده).لبته فکر کنم فیلتر شده.

هر وبلاگ دیگری رو هم به یه دلیل.
اصولا من کاری می کنم یه دلیلی دارم.مثل همه شماها.
بعضی دلیلهام احمقانه است وبعضی ها نه معقول.

بعضی پستها را برای این می نویسم که خودم رو خالی کنم.بعضی هارو م ینویسم که ثبت شه.بعضی ها رو برای تشکر از کسی و یا اینکه کسی نکته خاصی رو متوجه بشه مینویسم.بعضی ها به نظرم اندیشه های خوب خودم هستند و.... .
وبعضی ها رو هم برای این می نویسم که زنها بفهمند که مردها چگونه اند.شاید این توصیفات موجب بهتر شدن یه زندگی بشه و از این حرفها.

بعضی از پستهام هم برای  اینه که یه وقت فکر نکنید من ادم امام زاده اس هستم.وخیلی گام.نه منم مثل بقیه مردهاهستم.به بعضی زنها طمع می کن.از بعضی هاشون خوشم میاد.( البته تا حالا متاسفانه همش یه طرفه بوده) ولی کلا.
از طرف دیگه منهم گاهی بی پول میشم.گاهی دوست دارم از پدر بودن.از همسر بودن استعفا بدم.دوست دارم برم دنبال زندگی و دل خودم.و چیزهای شبیه به این.ما همیشه توقع داریم طرفمون باشعور تر باشه.چیزی که تو ذهن خود من است اینه که زنها خیلی باشعور و مهربون وهستند و مرد رو درک می کنند.ولی خوب گاهی در واقعیت اینطوری نیست و زنها هم یکی می شن مثل خودما.
اول می خواستم نقشها رو بنویسم گفتم یه مقدمه بنویسم که شد خودش یه پست.
الان خیلی حرف برای گفتن دارم.چون همین الان با سیب دعوامون شد و قهر رفت خونه باباش.ولی فعلا نمی نویسمش تا ببینم بعد چی میشه.



یومیه

نوشته شده توسط :زنده متحرک
پنجشنبه 4 خرداد 1391-03:43 ب.ظ

امروز صبح سیب رو بردم دندون پزشکی.سیب مدتهاست کمرش هم دردمی کنه.ام ار ای هم گرفتیم.مشکل دیسک داره و انشالله با استراحت خوب میشه.بعد اونجا از دنودنش رفتیم عکس بگیریم.(چون کمرش درد میکنه کمی بد راه میرفت).هرکی مارودید گفت باردار هستید نمیشه.بعد عکس گرفتیم برگشتیم یه زنه مارو دیده .میگه چرا عکس گرفتی .ضرر داره.منم می گم خانم کمرش درد می کنه .البته من هی بهش می گم دیگه الان وقتشه یکی بیاریم .قبول نمی کنه.( و خندیدیم )

بعد دکتر هم می گه باردارید؟اخرش فکر کنم اینه اینقدر می گن تا ما خوشمون بیاد یکی دیگه هم بیاریم.

بعد دکتر بعد از عصب کشی و این حرفا یه امپول مسکن هم داد که هروقت سیب درد داشت بریم بزنیم.
جاتون خالی الان سیب اورد و به من داد و گفت بزن.گفتم بریم دکتر گفت نه.واصرار کرد و منهم اخرش بهش زدم.و امپول زدن هم یاد گرفتم.چشم همتون روشن.( اخه من بچه که بودم هروقت دکتر بازی می کردم با دخترهای فامیل .فقط قرص و شربت تجویز می کردم.امپول بازی بلد نبودم)
ولی از شوخی گذشته کار اسونی بود.( ترسم ریخت).شاید رفتم دوره اش رو گذورندم.


فریب

نوشته شده توسط :زنده متحرک
چهارشنبه 3 خرداد 1391-02:09 ب.ظ

نمی دونم دقیقا چه سالی بود.فکر کنم از قدیم بود.از همون موقع که دخترا با پسرا کل کل می کردند.اینها می گفتندپسرا شیرند.مثل شمشیرند.اونها هم یه چیزی می گفتند شبیه همین ولی برعکس


بینشون یه رقابت بود.یه جنگ .یه مبارزه یا یه مسابقه.اره یه مسابقه.مسابقه بین دخترها و پسرهای این سرزمین برای کسب علم.کار و تحصیل.البته بیشتر علم شایدم برای کسب موفقیت.
تا یه موقعی این مسابقه عادلانه نبود.
جلوی پای دخترها کلی مانع بود.دخترها با مانع می دویدند.پسرها بی مانع.خوب پسرهابرنده می شدند.
مانعهایی مثل تعصب خانوادگی.انجام کارهای خونه.ازدواج زودهنگام و بعد جلوگیری همسر از کار و درس.بچه دار شدن و چه داری.و کلی موانع اجتماعی دیگه.
بعد کم کم موانع حذف شدند.
تازه موانع پسرها کم کم بیشتر شد.سربازی.اشتغال.و بدبختی های دیگه.ولی موانع دخترها برداشته شد.
یواش یواش دخترها شروع کردن به جلو زدن و این دخترها تعدادشون زیاد شد.
یهو چشم باز کردن دیگه از عموم پسرها جلوتر هستند و تک توک پسرهایی بهشون رسیده اند.و یا ازشون جلوتر هستند
اولش خوشحال بودند

فکر کنم جامعه هم خوشحال بود
فقط یه مشکل وجود داشت.نقطه قوتشون شده بود نقطه ازارشون.
دیگه پسرها به چشمشون نمی امدن.از خیلی از پسرها سر بودند و دخترها دوست ندارند با کسی ازدواج کنند که از خودشون پایین تره .دیگه هم کفو و لایق و شایسته ازدواج باهاشون کم بود.تازه سنشون هم رفته بود و عاقل شده بودند.بهمین راحتی عاشق نمی شند و علاقه مند هم همینطور.بلگه هم محافظه کاری می کردند و هم دقت که خیالشون صد در صد راحت باشه.
اینطوری شد که شد همین وضعی که داریم.

اگه وضع اینطوری پیش می ره دخترها باید برند خواستگاری پسرها.تازه وقتی میرند می تونند با افتخار بگند همه چی هم دارند.خونه ،ماشین,کار,درامد ،تحصیلات،اخلاق وشعور زندگی.

ایا دخترها فریب خوردند که وارد این مسابقه شدند؟

فی البداهه نوشتم.ببخشید



نشدیم

نوشته شده توسط :زنده متحرک
سه شنبه 2 خرداد 1391-07:16 ق.ظ

یه ایمیل خوب تولدم حدودا گرفتم .خیلی بهم چسبید.از فرستنده عزیزش بسیار بسیار متشکرم.امیدوارم خودش بدونه کیه.چون ممکنه اونم نخونده فوروراد کرده باشه.ولی بمن که خیلی چسبید تو اون روزا.

می زارم تو ادامه مطلب

بعدا نوشت از خودم :  خیلی کم داری.همه بدیهای عالم رو کم داری.ای دوست داشتنی نادیدنی.
توضیحش:

راستشو بگم اون جمله در مورد خداست
داشتم با خودم و خدام حرف می زدم.خواستم بهش بگم حتما حسودیت میشه که ببینی  دونفر همو دوست دارند
سریع یکیشون رو از اون یکی جدا می کنی.
می خوای همه فقط مال تو باشند؟
بعد به ذهنم رسید که خدا که حسود نیست
اگه حسادت هست به خاطر کمبود یه چیز دیگه است
و احتمالا خدا از این کمبودها نداره
و این جمله به ذهنم رسید
که خدا کلی کم داره
همه بدیهای دنیا.


ادامه مطلب

جبران

نوشته شده توسط :زنده متحرک
سه شنبه 2 خرداد 1391-06:38 ق.ظ

دوباره از همه دوستانیکه با حضور در وبلاگم تولدم رو به نحوی تبریک گفتند متشکرم.و چون دوست دارم جبران کنم از همه دوستان خواهشمندم که تاریخ تولد خودشون رو اعلام کنند که بتونم جبران کنم.اگه خجالت می کشید رسمی اعلام کنید می تونید نظر مخفی بزارید.

منتظرم


تف سر بالا

نوشته شده توسط :زنده متحرک
دوشنبه 1 خرداد 1391-12:14 ب.ظ

چرا پست قبلی رو نوشتم؟

خوب معلومه که اینقدر شعور داشتم که بدونم کسی نمی اد بگه به به و چه چه.سیب به این دسته گلی.می اد مراسم عشقولانه برای من می گیره.بعد من در خفا با دیگران دوست هستم؟حقم است که بگیرید خفه ام کنید.
من قصد هنجار شکنی ندارم.و الا این کارم هم کار خوبی نبوده است می دانم.ولی

4- دوست داشتم کسی که هدیه رو از من دریافت کرد فریب نخوره.فکر نکنه که من این هدیه را بصورت اختصاصی براش اوردم.بلکه بدونه داستان پشتش چی بود.اونقدر هم جنبه داره که از دستم ناراحت نشه.

2-دوست داشتم برای یکی هدیه بخرم.برای یکی غیر از سیب.شاید از محبت کردن به سیب خسته شده بودم.شاید اصلا از روی محبت برایش نخریدم.بلکه از روی وظیفه ، یا احتیاط براش خریدم .

1- زمانیکه من فیلمهای حیات وحش رومی دیدم یه چیزی بارم تعجب بر انگیز بود .اونهم نحوه شکار حیوانات وحشی بود.مثالش پلنگ.
توی فیلم نشان می داد که مثلاپلنگ به یه گله اهو حمله می کرد.گله بهم می ریخت و پلنگ می رفت داخل گله تا یه اهوی خاص رو شکار کنه.خوب همه گله که نمی تونستند سریع متفرق بشند بهمین خاطر پلنگ سریع بهشون می رسید.ولی می دیدی بجای اینکه به اولین هدف قابل شکار برسه از کنارش رد می شد و به اهوی دلخواهش می رسید.گاهی هم نمی رسید.چیزی که برای من جالب بود این بود که وقتی می خواست شکار کنه.یه کیس خاص رو انتخاب می کرد و فقط به سمت اون حرکت می کرد و در راه رسیدن به اون از هر شکار دیگری که بهنظر اسانتر هم بود می گذشت.من به این روش می گم روش شکار پلنگی.اینکه در یه جمع دخترونه فقط یکی رو اول انتخاب کنی و بعد فقط روش زوم کنی و شکارش کنی.
می دونم که این روش خیلی خوب جواب می ده و همه دخترها عاشق این روش هستند.ذوق می کنند که به هیچکس دیگری توجهی نداری و فقط زوم کردی روی اونها.بهمین خاطر شکار می شوند.اونهم با جون و دل.
ولی من پلنگ نیستم.اگر می خواستم فقط صیر خود را جر بدهم و نابود کنم و بقیه اش برام مهم نبود اره.می شد از این روش استفاده کرد.ولی برای کسی مثل من که معتقدم قیامتی هست و روزی در قبال همه کارهای کرده و نکرده ام باید پاسخگو باشم ترجیح می دم از روش دیگری استفاده کنم.روشی که اگر در ان کسی هم قربانی شد( چون رابطه با یک مرد متاهل فقط چیزی جز قربانی شدن نیست) آگاهانه و با علم و اختیار باشد.بهمین خاطر
 تمام رابطه های من اونقدر مجازی است که من واقعا نمی دونستم ایا اگر بخواهم با کسی قراربزارم و یه تولد کوچولو برای خودم بگیرم کسی هست یا نه؟یعنی واقعا از همه این اسمهایی که نوشتم و چند اسمی که ننوشتم رو یکی نمیشد و نمی شه حساب کرد.یعنی روابط همه مجازی که پشتش هیچی نیست.
که البته شنبه هم به کسی رو نزدم.گفتم بگذار همه در دنیای کوچک خود خوش باشند.ارامش کسی رو بهم نزنم بهتره


3- این ماجرا مال قبل از جمعه شب است.مال زمانی است که رابطه من و سیب خراب،خراب بود.سیب اون حرفهای تلخ رو بمن زده بود.و دل منو از خودش شکونده بود.مدتها بود که از سیب دل کنده بودم.واگه ده روز دیگه هم عسلویه می موندم دلم براش تنگ نمی شد.طلاق عاطفی عملا محقق شده بود.بعد که خودم دیدم که سیب اینطوری رفتار کرد کمی دلم سوخت.برای خودم و وضعیت مزخرف زندگیم.قشنگ حس کردم که این وسط کسی که بیشترین اذیت رو داره می شه خود منم.سیب یه شوهری داره که هرچقدر هم عوضی هست اونقدر قشنگ داره باهاش رفتار می کنه که اون دلش خوش شده.و براش یه تولد قشنگ می گیره.عوضش من یه حس توم هست که نمی دونم بوسیله کی و چطوری ارضاعش کنم .در حدی که اخرش حاضر می شم فعلا بخرم تابعد ببینم چی میشه.مثل دختری که بالش رو تخت سفت در اغوش می فشارد بجای اون کسی باید باشد و نیست.کسی که حتی خود دختر هم نمی شناسدش.ولی می دونه که باید باشه.

فعلا بیشتر از این حرفم نمی اد.امد می نویسم.
ترجیح می دم بهتر از اونی باشم که شما فکر می کنید و یا اینکه از نوشته هام بر می اد.


تولد امسال من

نوشته شده توسط :زنده متحرک
یکشنبه 31 اردیبهشت 1391-03:37 ب.ظ

تولد امسال من باحال و خوب بود.از چند نظر.

عسلویه که بودم تو فرودگاه که می خواستم بیام تهران رفتم دوتا دست بند صدفی خوشگل خریدم.اولی رو به نیت سیب.دومی رو به نیت فاطمه ،یا زهرا یا مریم یا شهرزاد و یا حتی ارمیتا ویا هر دوست دیگه ای که اول از همه ببینمش .
چون حدس می زدم بخاطر اینکه تولدم شنبه بود حتما یکی اونقدر معرفت خرجم می کرد که ازم زوری شیرینی بخواد و من بهش شیرینی بدم و این دست بند رو هم بهش بدم.( الهام هم تو ذهنم بود ولی می دونستم که عمرا بخواد منو ببینه.)
من چهارشنبه غروب رسیدم تهران.و با هر زحمتی بود این ریسک به تن خریدم که سیب ساک ماکهام رو بگرده و لی اینو نبینه.و ندید.
پنج شنبه بعد از ظهر می خواستم برم کرج کار داشتم.یه سرچ تو ذهنم کردم که خوب کی می تونه یه همسفر خوب برام باشه که فقط یه نفر به ذهنم رسید که خوب خداروشکر انتخابم خوب بود.و روم به زمین نخورد.و خوب دستبند هم بهش هدیه کردم.( بگذریم از این که شنبه هیشکی هیچ پیشنهادی داد.حتی کسی تلفن هم نکرد بگه تولدت مبارک).
این از پنج شنبه.
جمعه هم به کارهای شخصی رسیدم.غروب جمعه که قشنگ رو تولد بود رفتیم با سیب و بچه ها پارک.بلال خوردیم و کلی بازی کردیم.بعد رفتیم بیرون بستنی و فالوده خوردیم.شام هم سیب زمینی خوردیم و جاتون خالی.تازه سیب هم همشون رو حساب کرد.مثلا دوست داشت به من خوش بگذره که واقعا هم گذشت.

یه مشکل بزرگی که فقط من داشتم این بود که گوشی موبایلم خراب شد و سیم کارتم هم این وسطا سوخت .یعنی قبل از اینکه برم عسلویه.بهمین خاطر تو این ایام موبایل نداشتم ( خط اصلی )و نفهمیدم از همکارها و دوستان و بر و بچ قدیمی کی به یادم بود و سعی کرد بهم تبریک بگه.
شنبه هم که دیروز باشه سیب یه کیک تولد گرفت ( میوه و شام به عهده من) و مامانش اینا و برادرزنم و باجناقم رو دعوت کرد و یه تولد کوچولوگرفت.جاتون خالی.البته شب هم موقع امدن خونه منو سورپریز کردند.
البته موقع شستن ظرفها یهو کلی ظرف ریخت و شکست که فکر کنم رفع بلا بود.
در مجموع امسال سیب تولد خوبی برام گرفت و من قشنگ حس کردم که منو دوست داره و از روی علاقه این کارها رو کرده.
دیگه اینکه کلی ذوق کردم که همه دوستان تو نت بهم تبریک گفتند.یکی دوتا ایمیل قشنگ هم داشتم که براتون خواهم گذاشت.کلا امسال تولد خوبی بود.بچه های اداره هم امروز پول جمع کردند و شیرینی خریدند.الان فقط دنبال چند نفر می گردم که پول جمع کنند و یه گوشی خوب برام بخرند.چون گوشیم داغون شد( که داستانشو می گم بعدا) و الان نیاز به یه گوشی دارم.( پولم ندارم).مامانم هم یه هدیه تولد باحال داد که درسته کمی تف سربالاست ولی اگه شد اونم می نویسم و قضیه صحبت کردن باهاش رو هم براتن تعریف می کنم.
فعلا این اوضاع ما.
از اینکه این همه دوست خوب تو نت دارم به خودم می بالم و احساس غرور می کنم.از همتون دونه دونه متشکرم.دستتون و احیانا گونه هاتون رو می بوسم و تشکر می کنم.
واقعا شرمنده ام کردید.الان به پست تولد پارسال نگاه کردم.اصلا خبری نبوده.یعنی خیلی پیشرفت کردم.امیدوارم در سال جدید زندگیم بهتر باشم و باز هم بهتر باشم.
دیگه همین.
این روزها خیلی سرم از نظر کاری شلوغه.اگه دیر می رسم نظرات رو تایید کنم و یا اینکه دیر اپ می کنم ببخشید



یومیه

نوشته شده توسط :زنده متحرک
جمعه 29 اردیبهشت 1391-12:20 ب.ظ

تو عسلویه برای سیب چنتا سلوار لی دیدم.خوشگل هم بودند قیمتشون هم مناسب بود ولی چینی بودند نخریدم.البته به سیب زنگ زدم و گفتم.( ترسیدم که سایزش یا رنگش نخوره.قیمتشم 26 تومان بود که حدود قیمت تهران بود.پس ریسک نکردم.)

بعد تهران سیب گفت بریم یه کیف لوازم ارایش یا لوازم  گریم ( حالت چمدانی و حرفه ای) براش بخرم. گفتم باشه.از قبل هم گفته بود که می خواد.
رفتیم منوچهری.و نامردی نکرد و یه کیف خرید 85 تومان.قبلش می گفت هرکیفی باشه مهم نیست.فقط کار منو راه بندازه.حتی قیمتش پنج هزارتومان هم باشه می خورم.ولی اونجا یه کیف 50 تومانی ایرانی خوب بود که نپسندید و الا بلا همون کیف 85تومانی  رو خرید.
البته چون معمولا خودش که بخواد واسه من بخره جنس خوب می خره و خسیس نمی کنه منم براش مایه گذاشتم و خریدم.قرارمون این بود که من 30 تومانش رو بدم.و اصلاقرارمون بود که خودش کار کنه و هزینه خرید این وسایل رو بده.ولی فعلا که زده زیرش.
بگذریم.
فردا هم قراره مادرزن و بقیه فامیل درجه یک سیب بیایند خونه ما.بهمین خاطر امروز بجای سیب همه سرامیکها را دستمال کشیدم و تمیز کردم( خوب سیب کمرش درد می کنه).

الانم که بچه ها رو گذاشته پیش من و رفته ارایشگاه.
به مامانم گفتم رفتم پیش روانشناس و درمورد قضیه یخچال اینو بهم گفته.ای بهش برخورد وناراحت شد.نسبتا باهم قهره.دوسه بار زنگ زدم از دلش دربیارم.خیلی موفق نشدم.
اخه یه قضیه دیگه هم برامون اتفاق افتاد که حسش باشه فردا می گم.امروز موقعش نیست.


تاثیر شهر نشینی بر مرد و زن

نوشته شده توسط :زنده متحرک
سه شنبه 26 اردیبهشت 1391-06:29 ب.ظ

با شنیدن اسم یه دختر روستایی چی به ذهنتان می اید؟
منكه به ذهنم یه دختر زحمت كش،بساز،با گذشت،بی سر و زبون،ساده و بی الایش وبا یه صورت بدون فوتوشاژ( میكاپ) با چند هنرزمخت( مثل قالی بافی و ژشم ریس و یا چیزهای شبیه به این).وارد در كار خونه،قدرتمند از نظر جسمی ،شوهر دوست ،وفادار و احتمالا كم سواد و عدم اشنا به استفاده از تكنولو‍ژی می اید.البته بعضی دختران روستا رو هم خیلی باهوش و زرنگ  و با سرزبان و شیرین می دونم.البته فكر می كنم این تصویر را تلویزیون ساخته باشد.
و با شنیدن اسم دختر شهری یك دختر زرنگ و... می اید.فكر می كنم اكثر مردها یك دختر روستایی را زن بهتری بدانند(‌البته مگر اینكه به جنبه های ویترینی قضیه نگاه كنند).
اولین سوالی که به ذهن می اد اینه که مگه زن رو برای چی می خواهیم که یه زن روستایی بهتره؟
خوب در این مورد باید یه بار سر حوصله بنویسم.ولی اصولا یه زن بی سر وزبون که اگه بهش ظلم هم کردیم صداش در نیاد و همه جوره هم بهمون سرویس بده بهتر است یه زن تیز شهری است که نزاره یه کوچولو حقشو بخرویم و ضایع کنیم.تازه زن روستایی میشه کمی پیچوند شهری رو اصلا.( البته غیرممکن که نداریم)

پس نتیجه می گیرم که یه دختر روستایی زن بهتر و بساز تر و قابل تحمل تری است( بصورت کلی)

بعد می اییم سراغ مردها.
یه مرد روستایی یعنی یه مرد یک رای ،کمی نفهم( منظورم جسارت نیست)ولی خشک و زمخت،ظالم و زورگو ،دیکتاتور،شاید بدبو و ...است و اصولا خوش لباس نیست.خوش زبون نیست.رابطه با زن رو بلد نیست.دست بزن هم داره.
و یه مرد شهری : خوش لباس تر.با عطر.خوش زبون .حقوق زنها رو رعایت می کنه.به حرف و رای زنها احترام می زاره. و... .
نتیجه یه مرد شهری بهتر از یه مرد روستاییی است برای ازدواج.

چرا شهر نشینی دخترهایمان رو انطوری که مطلوب تر است نکرده ولی مردهایمان را ابادترکرده است؟؟؟


هدیه روز زن من و بعدش

نوشته شده توسط :زنده متحرک
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391-03:27 ب.ظ

پست قبلی من دوتا نتیجه داشت.

1- اینکه خیلی ها فهمیدند که همسر خودشون خیلی بهتر از من است و بازم صدرحمت به اون
2- خیلی ها فهمیدند که یه مرد چه ساده می تونیه یه سوتی بزرگ بده
3- خیلی ها فهمیدند که بیچاره سیب با چه عتیقه شیرینی داره زندگی می کنه و من بیخود همش مظلوم نمایی می کنم
4- منم فهمیدم که بازم صد رحمت به سیب.( اگه یکی از خوشگلای تو وبلاگ بجاش بودند چه بلاهایی سرم می امد( البته می دونم اونها هم هیچ وقت دلشون نمی اد چشم تو چشم من بشند و کمتر از گل به من بگند)
5- و نتیجه عملی اینکه من یه ساعت بعد از گذاشتن پست سریع زنگ زدم به سیب و گفتم طی مکاشفه به عمل رسیده من صد در صد اشتاه کردم .منو ببخش و طلب استغفار دارم.

سیب بنده خدا که از خیلی ها مهربون تر و باگذشت تر بود هم زود منو بخشید.البته قبلش من بهش گفتم که خوب عزیزم من برای جبران امشب می برمت و یه شلوار لی خوشگل برات می خرم.اونم قبول کرد.
شب متاسفانه برخلاف میل قبلی کمی دیر رسیدم.بعد سیب گفت علیرضا رو ببرو براش خرید کن.گفتم چشم.وتا برگشتیم و با سیب رفتیم بیرون دگیه اکثر مغازه ها بسته بودند
و تو اون دوسه تای باز هم سیب چیزی نپسندید.
الان هم امدم عسلویه.و تا دوسه روز دیگه اینجام
اگه چیز خوبی ببیینم اینجا براش می خرم.

من هروقت می ام عسلویه قبلش به سیب یه تراول می دم که در نبود من اگه لازم شد خرج کنه.خوب این تراولها موجب میشه سیب از رفتن من به عسلویه ناراضی نباشه
کلا دوری و دوستی خوبه.
من قبلا یه طور دیگه این پست رو نوشته بودم.
پرید.یه طور دیگه نوشتم.نمیشه ادم دوبار بنویسه یه جور بشه.

پی نوشت: خودم حواسم به اون دو وپنج هست.



هدیه روز زن من

نوشته شده توسط :زنده متحرک
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391-07:19 ق.ظ

دیروز خیلی فکر کردم برای سیب چی بخرم.بخصوص که تا دیروزش قبلش یعنی تا جمعه ظهر دعوامون بود.با همه اینها نمی دونستم چی بخرم.

بهش زنگ زدم که بیا شب بریم باهم کافی شاپ.دوتایی.گفت نمیشه.خونه مامانم اینا دعوتیم.

خوب قبلا یه 100 تومان از من گرفته بود و برای مامانش و خواهرش و بقیه هدیه خریده بود و قرار بود امشب هدیه را بهم بدند..

بعد از ظهر که رفتم خونه البته چون کلاس داشتم حدود 9 ونیم رسیدم دم خونه.و دیدم هنوز هیچی نخریدم.پس رفتم به لباس فروشی نزدیک خونه که می دونستم سیب لباسهاشو می پسنده.دیدم جمع کرده و رفته.
بازم رفتم تو فکر.یه ذره به این کادو فروش ها نگاه کردم ولی چیزی به ذهنم نرسید.

یادم افتاد که سیب از همه چی بیشتر خوردنی دوست داشت.رفتم و یک کیلو  ژامبون خوب براش خریدم.وکادوش کردم. یه عروسک کوچیک هم برای هانیه خریدم( به پیشنهاد شهرزاد که فقط به هانیه فکر می کنه.)
بعد اوردم.شب جلوی همه دادم.البته بوش پیچیده بود و سیب قبل از اینکه بازش کنه متوجه شد.
همه حندیدند و تموم.ولی بعد که از مهمونی امدیم برون و رفتیم به سمت خونه دعوا کرد اساسی که تو ابروی منو بردی و ... .
و البته نگفت دقیقا این هدیه من مشکلش چی بود ولی گفت نباید می خریدی.سیب قبلا گفته بود که ماشین ظرفشویی براش بخرم و منم گفته بودم کمی صبر کن.
مب گفت یا ماشین ظرفشویی می خریدی یا هیچی نمی خریدی.یا باید قبلش بهم می گفتی من خودم بهت می گفتم چی بخری.
منم گفتم من رفتم تحقیق کردم( منظور پست هدیه روز زن بود) و فهمیدم که زنها دوست دارند ازشون نپرسی چه هدیه ای می خوای و دوست دارند سور پریز شن.گفت اره.ولی نه با ژامبون.

در هر صورت می گفت کاش نخریده بودی و ابروی منو بردی و .... .

قرار شد من دوباره برم پیش روانشناس تا اون بهم بگه مشکل این کارم چی بود.

( راستی باجناقم 30 هزارت ومان پول داد به زنش.برادر زنم هم همینطور.منم بهش گفتم اصلا این کادو هیچی.منم 30 تومان بهت می دم برو هرچی خواستی بخر بگو این کادو روز زنم است).

خوب روانشناسان عزیز بفرمایید مشکل چه بوده؟


روز زن مبارک

نوشته شده توسط :زنده متحرک
شنبه 23 اردیبهشت 1391-06:55 ق.ظ

سلام

تولد حضرت فاطمه و روز زن مبارک باد.امیدوارم در این روز بهترین کادو ها رو بگیرید.

میشه یه چنتا پیامک هم نوشت :مثلا مرگ دست خداست و .... فقط بهانه است.ولی دیدم این روش خوبی نیست.وقتی ادم می خواد یه هدیه بده و یا یه تبریک بگه بهتره کامل و خالص باشه .نه اینکه با متلک و حرف زخم دار حتی به شوخی خرابش کنه.

هر مردی که یه زن خوب و مهربون داره که داره حمایتش می کنه و به اصطلاح پشتش است بسیار خوشبخته و شاید بزرگترین نعمت رو داشته باشه.

هربچه ای که یه مادر خوب و مهربون و دلسوز داره( که عموما همه مادرها اینطوری اند) بسیار خوشبخته و شاید بزرگترین نعمت رو داره.
هر کسی که یه خواهر خوب و مهربون داره یه نعمت بزرگ داره.

هرکی یه مادربزرگ خوب داره خوشبحالش.
هرکی مادرزنش هواشو داره و دوستش داره کلی برده.
هرکی مادر شوهرش باهاش مهربونه و زیر ابش رو هی نمیزنه کلی شانس اورده( اینجا هم خدا روشکر همه مادر شوهرهای خوب دارند)
هر مردی که یه دوست دختر خوب داره اونم خوشبخته.( مدیونید هوس کنید خفه ام کنید)

کلا زنها نقشهای بسیار مثبت و خوبی تو جامعه دارند.چه مادر و مادربزرگ.

چه بعنوان مادر،چه خواهر،چه زن،چه مادربزرگ ،چه مادر زن،چه همکار تو اداره،چه کارمندی که باهاش کار داری.
عمولا زنها کارهاشون رو خوب انجام می دند.وظیفه شناسند.کمتر اهل رشوه گیری و کم کاری هستند.
قاون مدار هستند و با روحیات لطیفشون سعی می کنند دنیا رو زیبا تر کنند.اصلا خودشون مظهر جمال خدا هستند.ادم بعضی هاشون رو تو خیابون یا پارتی ( البته هنوز قسمتم نشده) می بینه کلی روحش شاد می شه و چشمش نور و سو پیدا می کنه.
دیگه راستش هرچی از خوبی شما زنها من بگم کم گفتم و زبونم قاصر است.دیگه خودتون بقیه مطلب رو با تخیلتون پر کنید.
پی نوشت:شاید تو زندگی ادم هیچوقت معشوقه نشه و کسی زیاد دوستش نداشته باشه.ولی قطعا اگه مادر داشته باشه یکبار معشوقه شدن رو تجربه می کنه.و عشق مادری رو تو بچگی تجربه می کنه.

پی نوشت بعد: دوست داشتم تو این روز یه مهمونی وبلاگی می دادم و همه خواننده های وبلاگ رو دعوت می کردم و به همه خانمه به مناسبت روز زن کادو می دادم.ولی خوب فعلا که امکانش نیست.اگه یه روزی امکانش پیش امد مطمئن باشید که اینکار رو می کنم.

پی نوشت سوم : یه دوست دختر هم نداریم بخاطرش این وبلاگ رو ببندیم

بعدا نوشت: هر کی اس ام اس های با حالی که این روز براش رسیده رو بنویسه.همچنین هر کادویی گرفت بنویسه


خود واقعی

نوشته شده توسط :زنده متحرک
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391-02:06 ب.ظ

بسیار شنیده ام که یه خانم یا اقا می گه دوست دارم منو بخاطر خودم دوست داشته باشه.نه پولم!!

نه بخاطر تحصیلاتم!!
نه بخاطر قیافه ام!!!
 نه بخاطر هیکلم!!!!
 نه بخاطر شهرتم!!!
نه بخاطر مقام و عنوانم!!! 
نه بخاطر خانواده مشهور و به نامی که دارم!!!
.نه بخاطر بابا و ننه ام!!!
نه بخاطر...

سوالی که برای من پیش امده اینه که خوب اگه اینها رو از یه ادم برداری دیگه چی ازش می مونه؟
واقعا ادمها رو باید بخاطر چی دوست داشت؟
احلاق؟
همت و تلاششون؟
وجدان و انسانیتشون؟
اعتقادشون به مذهب و خدا و ...؟
هدفهای عالی که تو زندگی دارند؟
و ....؟
سه نقطه رو شما بگید

پی نوشت:تهران نیستم.عسلویه هستم.انشالله غروب برمیگردم(قرار بود فردا برگردم بلیط جور نشد).روابط با سیب همچنان مثل قبل است.الان در وضعیت بد است.ولی قطعا خوب میشه.اصولا رابطه من و سیب سینوسی است.هی خوب.هی بد.در گذشته سیب سعی می کرد یه طوری این رابطه رو خوب کنه.یه مدت هم من تلاش کردم.ممکنه یه مدت دیگه هیشکی تلاش نکنه و یا اینکه دوتایی تلاش کنیم.

ممنون از همه دوستانی که ابراز نگرانی کردند.



چه هدیه ای؟

نوشته شده توسط :زنده متحرک
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391-11:56 ق.ظ

روز زن نزدیک است و من از هم اکنون 5 تا کل تقدیمتان می کنم تا هر روز صبح یک دانه بگذارید روی میزتان تا شنبه و روز زن.


و اما سوال اساسی اینه که چی بخریم؟
دوتا تظریه در این مورد وجود داره
1- هرچی ما دوست دارم بخریم
2- هرچی اون دوست داره بخریم.

تا مدتها من نمی دونستم کدومش بهتره.و باید چه کرد.بعد یه روزکه یادم نیست کی بود تو یه اتفاق فهمیدم.

باید قبل از هدیه خریدن یه دوتا دوتا بکنید ببینید کدوم لبخند ارزش مند تر است:
لبخند یک :لبخندی که بر لب شما می اد وقتی که طرف هدیه روشما رو می گیره.و اون احساس خوبی که از کار بهتون دست می ده.
لبخند دو : لبخندی که بر لب هدیه گیرنده نقش می بنده بعد از اینکه هدیه رو می گیره و یه حس خوب بهش دست می ده.
لبخند سه :لبخندی که با دیدن لبخند شماره دو به لب شما نقش می بنده.

برای من هرسه حالت پیش امده.یعنی گاهی هدیه دادم و اصلا برام مهم نبوده طرف خوشش می اد یا نه.حتی بهم گفته چیزی نمی خوام.ولی من دوست داشتم بدم و دادم.و اصلا هم فکر نکردم اون چی می خواد.هرچی دوست داشتم خریدم براش.
و هم هدیه دادم در حالیکه اصلا اون هدیه رو دوست نداشتم و به نظرم چیز اشغالی بود و فقط بخاطر اینکه طرف رو شاد کنم این هدیه رو دادم.و اصلا خودم شاد نشدم.

.
پی نوشت یک : سیب دیروز می گفت که چون از همسری من و سرویس دادن انصراف داده پس کادو روز زن هم نمیخواد.ولی امروز انگار نظرش عوض شده.فکر کنم هر چی به روز زن نزدیک می شیم رابطمون بهتر بشه.دوباره بعد روز زن آش همون آش و کاسه هم همون کاسه.

سیب یکی دوتا حرف بدجور تلخ بهم زده.که البته به روش نیاوردم و به روی شما هم نمی ارم ولی اساسی ناراحت شدم.شاید بعدا بهتون گفتم که حداقل شما به همسرانتون نگید.

پی نوشت بعدی : هرکی بگه دوست داره تو روز زن چی کادو بگیره.منتظرم.

پی نوشت بعدی : این روزها واقعا حس نوشتنم نمی اد.به بزرگی خودتون ببخشید.

بعدا نوشت: این روزها یکی از لذتهام دست زدن به سینه باد کرده خودم است بعد از یه ست پرس سینه سنگین .
because this is the real.any thing else is virtual.


بعدا نوشت بعدی : لیست ادرس میلام خراب شده.درستش کنم براتون ایمیلهای خوب می فرستم.کمی صبر کنید و ببخشید اگه دیر شد


الکی

نوشته شده توسط :زنده متحرک
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391-08:28 ق.ظ

همه مرا ... به خنده های باصدا می شناسند ؛... این بالش بیچاره ، به گریه های بی صدا ... !




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox